تبليغاتX
رنـــدانه

رنـــدانه

دلنوشته هاویافته های علمی،ادبی،آموزشی


تقدیر ما این گونه است:


                             پاها باید به فرمان تقدیر حرکت کنند
و

دور شوند از هم،

قلب ها همچنان

                                 گره خورده اند به هم

و تاب جدایی ندارند ...

 

پی نوشت:

اگر زنده ام با شعر زنده ام
                                       اگر قرار است بمیرم
در شعر می میرم
اگر باید تو را دوست داشته باشم


و دلتنگ تو باشم
این شعریست که
هنوز
 ننوشته ام "............


برگرفته از: وبلاگ  کوله پشتی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:45 توسط vahid| |

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه می‌کنی :               

                      وقت رفتن است

                                باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌ که با خبر شوی
                     لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود


آی .....


ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

          چقدر زود
                          دیر می‌شود!
                                                        "شادروان  قیصر امین ‌پور"

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:31 توسط vahid| |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟؟؟غافلگیر شدیم


چتر نداشتیم
خندیدیم


..دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟


پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدمسعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود


و سومین روز چطور؟


گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟


که با یک چتر اضافه آمدی


و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم.
.
....  فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم


تنها برو............

 

 

(معلم شهید دکتر علی شریعتی)

 

پی نوشت:

باران کـه می بـارد......
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم ....
آسمـان گـریـه...!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 0:20 توسط vahid| |

پيرمردی‏ مى‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏ی برای رفتن نداشت.

يكی از دوستان او، اسبی برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.

يكی دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله ا‏‌ی برای سفر گير آورده، به اسب رسيدگی می‏كرد، غذا می‏داد و او را تيمار می‏كرد.

اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پاي اسب زخمی شد و ديگر نتوانست راه برود.

پيرمرد مرهمی تهيه كرد و پای اسب را بست و از او پرستاری كرد تا كمی بهتر شد.

چند روزی با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد و هر چه پيرمرد تهيه مى‏كرد، اسب لب به غذا نمى‏زد و معلوم نبود چه مشكلی دارد.

پيرمرد در پی درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در مى‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمى‏زد و روز به روز ضعيف تر و ناتوان تر مى‏شد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانی نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمی شد.

اين بار پيرمرد در پی درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستاری می‏كرد.

روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد برای اسب مي افتاد و پيرمرد او را تيمار مى‏كرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد كاش يك اتفاقی بيفتد كه از شر اسب راحت شود.

آن اتفاق هم افتاد و مردی اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريداری كند.

پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.

وقتی صاحب جديد، سوار بر اسب دور مى‏شد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلا اسب را برای چه كاری همراه خود آورده بودم؟

اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلی همراه او شده بود؟

پس با پای پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانی شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمى‏گردد، زيارتش را تبريك گفتند.

تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفی اسب را همراه برده و اهالی ده هم تا روزها بعد تعجب می‏كردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست می‏كوبد و لب می‏گزد؟

شايد زندگي بسياری از ما صرف ظاهر شود و از اصل هدف دور باشيم.


نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 8:48 توسط vahid| |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

تصاویر زیباسازی وبلاگ
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:8 توسط vahid| |

زمستان مردان قبيله سرخ پوست از رئيس جديد مي پرسند:« آيا زمستان سختي در پيش است؟»

رئيس جوان قبيله که هيچ تجربه اي در اين زمينه نداشت جواب ميدهد:«براي احتياط برويد و هيزم تهيه کنيد.»

بعد مي رود و به سازمان هواشناسي کشور زنگ مي زند و مي پرسد:« آقا امسال زمستون سردي در پيشه؟»

پاسخ مي شنود:« اينطور به نظر مياد.»

پس رئيس به مردان قبيله دستور ميدهد که بيشتر هيزم جمع کنند

و براي اينکه مطمئن شود يک بار ديگر به سازمان هواشناسي زنگ ميزند و مي پرسد:« شما نظر قبليتون را تائيد مي کنيد؟»

دوباره پاسخ مي شنود:« صد در صد.»

رئيس به همه ي افراد دستور ميدهد که تمام توانشون را براي جمع آوري هيزم صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسي زنگ مي زند و مي پرسد:«آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردي در پيشه؟؟»

پاسخي که مي شنود:«بذار اينطوري بگم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!!!»

رئيس با کنجکاوي مي پرسد:« از کجا مي دونيد؟؟»

پاسخي که مي شنود مو هايش را به تن سيخ مي کند:« چون سرخ پوست ها ديوانه بار دارن هيزم جمع ميکنن!!»

تصاویر زیباسازی وبلاگ


                  
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:14 توسط vahid| |


انقلاب پیروز شد / مبارک سقوط کرد + عکس

مردم

درخاوری که میانه ندارد

درچندچیزمشترک اند

وقتی کتک می خورند

مردم اند

وقتی می میرند

مردم اند

وقتی

آزادی درگلوی خاطره شان گیر می کند

مردم اند

که خوکرده لابلای همین مرگ نزدیک

آن قدر پا می فشارند

که  در میدان تحریر

تغییر

لولو می آفریند

مرگ

دست آموز رییسان جمهوری است

که با نطق های آتشین

بارانی از تیرو تحقیر

به آن ها هدیه می کند


کجای جهان ایستاده ام

که انقلابی های دیروز

این گونه پوستین عوض می کنند

وقتی تو

با آن لباس سپیدت

از کرانه های مدیترانه

تا خلیج فارس

جلوه گری می کنی

شرق وغرب

برخاوری که تحریر ندارد

چنان می رقصند

که دندان های سپیدشان

جگرگاه میانه را

می بلعد


عروسی که توباشی

خاور!

 میانه ات را برباد می دهی

این گونه که باد

دردامن می پیچانی

ودست درگردن هرزگان می کنی



لبانت را

بوسه ای کن

وقتی

چشم های سبزت را

لابلای زیتون زارها می چرخانی 


این ابرهای مدیترانه

عجیب بارانی اند

به نقل از :http://www.saeedbajvand.ir/

                

       
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 13:29 توسط vahid| |


***
نفس خود را هفت بار نکوهش کردم:
1:هنگامي که مي خواستم با پايمال کردن ضعيفان خودم را بالا ببرم.
2:هنگامي که در مقابل کساني که ناتوان بودند خود را به ناخوشي زدم.
3:هنگامي که انتخاب را به عهده من گذاردند به جاي امور مشکل ،امور آسان و راحت را بر گزيدم.
4:هنگامي که مرتکب اشتباهي شدم و خود را با اشتباهات ديگران تسلي دادم.
5:هنگامي که از ترس سر به زير بودم و آن وقت ادعا مي کردم بسيار صبور و بردبارم.
6:هنگامي که جامه خود را بالا مي گرفتم تا با سختيها و ناملايمات زندگي تماس پيدا نکنم.
7:هنگامي که در مقابل خدا به نيايش ايستادم وآنگاه سروده هاي خويش را فضيلت دانستم.
***


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 17:57 توسط vahid| |

شعر عنصری درمورد عیدنوروز

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود  / تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود  / باد همچون طبله عطار پر عنبر شود
سوسنش سیم سپید از باغ بردارد همی  / باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود
روی بند هر زمینی حله چینی شود  / گوشواره هر درختی رسته گوهر شود

چون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز ناز  / گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود

افسر سیمین فرو گیرد ز سر کوه بلند  / باز مینا چشم و دیبا روی و مشکین پر شود                      روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریار  / بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود

تصاویر زیباسازی وبلاگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 11:3 توسط vahid| |


خواب ديدم اينك مي آيد بهار
پر شكوفه شد نگاه انتظار
نم نم باران به شوق ديدنت
پاك كرد از روي آيينه غبار
اي نگاهت مرهم اندوه ما
زخم ها شد دور از تو بيشمار
كوه حتي طاقتش از دست رفت
بي دريا موج خيز و بي قرار
عاقبت يك روز پايان مي رسد
ماه من با تو شب اندوهبار
شب زمين را در حصار خود گرفت
چشم در راه توايم و ذوالفقار


منبع : كتاب صدايم كن اي آفتابي ترين!(رهاورد سومين جشنواره سراسري شعر انتظار) استان مركزي

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 21:57 توسط vahid| |

Design By : Night Melody